به نام آرامش دهنده قلبها

 

 

 

حتی بهترین “مرد” ها هم نمی توانند بفهمند،

 


“زن” عاشق چقدر کم صبر است...

 

نوشته شده در شنبه 29 آذر1393ساعت 1:11 توسط مریم|



ღღ ntmn.blogfa.com ღღ

گاهي آدم مي مونه بين بودن يا نبودن

به رفتن که فکر مي کني

اتفاقي مي افته که منصرف مي شی 

مي خواي بمونی 

رفتاري مي بيني که انگار بايد بري ...!

و اين بلاتکليفي خودش

کلــــــي جـــــــهنمه ...

 

نوشته شده در شنبه 29 آذر1393ساعت 1:8 توسط مریم|



نوشته شده در شنبه 29 آذر1393ساعت 0:56 توسط مریم|



 

نوشته شده در دوشنبه 24 آذر1393ساعت 1:2 توسط مریم|



نوشته شده در یکشنبه 23 آذر1393ساعت 14:8 توسط مریم|



لمروزم از اون روزای بد بووووووووووود.

روزای بده تنهایی!

خدایا شکرت...

i love my god...............

نوشته شده در شنبه 22 آذر1393ساعت 18:18 توسط مریم|



شکسپیر گفت
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند
زندگی کوتاه است
پس به زندگی ات عشق بورز
خوشحال باش .. و لبخند بزن .. فقط برای خودت زندگی کن و
قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن
قبل از اینکه بنویسی » فکر کن
قبل از اینکه خرج کنی » درآمد داشته باش
قبل از اینکه دعا کنی » ببخش
قبل از اینکه صدمه بزنی » احساس کن
قبل از تنفر » عشق بورز

‏شکسپیر گفت
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند
زندگی کوتاه است
پس به زندگی ات عشق بورز
خوشحال باش .. و لبخند بزن .. فقط برای خودت زندگی کن و
قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن
قبل از اینکه بنویسی » فکر کن
قبل از اینکه خرج کنی » درآمد داشته باش
قبل از اینکه دعا کنی » ببخش
قبل از اینکه صدمه بزنی » احساس کن
قبل از تنفر » عشق بورز‏
نوشته شده در شنبه 22 آذر1393ساعت 18:14 توسط مریم|



ﻭﺍﺭﺩ ﺩﺍﺭﻭﺧﺎﻧﻪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﺎ ﻧﺴﺨﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ

ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺩﻫﻨﺪ .
ﻓﺮﺩﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﻬﺠﻪ ﺍﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﮐﺮﻡﺿﺪ ﺳﯿﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﯾﻦ؟

ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻣﻮﺿﻮﻋﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻨﺪﻩ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ
ﻟﺤﻨﯽ ﺗﻤﺴﺨﺮ ﺁﻣﯿﺰ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺳﯿﻤﺎﻥ؟
ﺑﻠﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ .
ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺗﯿﺮ ﺁﻫﻦ ﻭ ﺁﺟﺮ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﺣﺎﻻ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺸﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﯾﺎﺧﺎﺭﺟﯽ؟ ﺍﻣﺎ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺧﺎﺭﺟﯿﺶ ﮔﺮﻭﻧﻪ ﻫﺎ،

ﻣﺮﺩ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﺩﻭﺧﺖ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ
ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺷﺪﻡ
ﺩﺳﺘﺎﻡ ﺯﺑﺮ ﺷﺪﻩ، ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺧﺘﺮﻣﻮ ﻧﺎﺯ ﮐﻨﻢ . ﺍﮔﻪ
ﺧﺎﺭﺟﯿﺶ ﺑﻬﺘﺮﻩ ، ﺧﺎﺭﺟﯽ ﺑﺪﻩ

متصدی داروخانه لبخند روی لباش یخ زد ..

(( ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻨﺪﻳﺪﻥ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺯﻳﺎﺩﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺨﻨﺪﻳﻢ ﺍﻣﺎ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ 
ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﺨﻨﺪﯾﻢ ))
admin Ebi

‏ﻭﺍﺭﺩ ﺩﺍﺭﻭﺧﺎﻧﻪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﺎ ﻧﺴﺨﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ
ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺩﻫﻨﺪ .
ﻓﺮﺩﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﻬﺠﻪ ﺍﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﮐﺮﻡﺿﺪ ﺳﯿﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﯾﻦ؟

ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻣﻮﺿﻮﻋﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻨﺪﻩ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ
ﻟﺤﻨﯽ ﺗﻤﺴﺨﺮ ﺁﻣﯿﺰ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺳﯿﻤﺎﻥ؟
ﺑﻠﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ .
ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺗﯿﺮ ﺁﻫﻦ ﻭ ﺁﺟﺮ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﺣﺎﻻ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺸﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﯾﺎﺧﺎﺭﺟﯽ؟ ﺍﻣﺎ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺧﺎﺭﺟﯿﺶ ﮔﺮﻭﻧﻪ ﻫﺎ،

ﻣﺮﺩ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﺩﻭﺧﺖ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ
ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺷﺪﻡ
ﺩﺳﺘﺎﻡ ﺯﺑﺮ ﺷﺪﻩ، ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺧﺘﺮﻣﻮ ﻧﺎﺯ ﮐﻨﻢ . ﺍﮔﻪ
ﺧﺎﺭﺟﯿﺶ ﺑﻬﺘﺮﻩ ، ﺧﺎﺭﺟﯽ ﺑﺪﻩ

متصدی داروخانه لبخند روی لباش یخ زد ..

(( ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻨﺪﻳﺪﻥ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺯﻳﺎﺩﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺨﻨﺪﻳﻢ ﺍﻣﺎ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ 
ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﺨﻨﺪﯾﻢ ))
admin Ebi‏
نوشته شده در شنبه 22 آذر1393ساعت 18:3 توسط مریم|



عکس ‏اراجیف های مغز وحید‏
نوشته شده در شنبه 22 آذر1393ساعت 11:4 توسط مریم|



دست ات را به من بده

دست هاي تو با من آشناست
اي دير يافته با تو سخن مي گويم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دريا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن مي گويد
زيرا که من
ريشه هاي تورا دريافته ام
زيرا که صداي من
با صداي تو آشناست.

احمد شاملو

نوشته شده در یکشنبه 9 آذر1393ساعت 0:3 توسط مریم|



 

روز های سخت : فقط یک خوبی داره .. !
اونم اینه که آدم های اضافی دور و برت رو حذف میکنه از زندگیت !

 

‏روز های سخت : فقط یک خوبی داره .. !
اونم اینه که آدم های اضافی دور و برت رو حذف میکنه از زندگیت !‏
نوشته شده در پنجشنبه 22 آبان1393ساعت 23:45 توسط مریم|



دختر:
قول میدی که هیچ وقت دختری رو بیشتر از من دوست نداشته باشی..
پسر:
من خیلی دوست دارم اما نمی تونم همچین قولی بهت بدم . .
دختر(درحال گریه):

...
یعنی یکی رو بعد از من دوست خواهی داشت؟
پسر(با خنده):
دختری که من بعد از تو دوست خواهم داشت،تو رو مامان صدا می زنه.....
به سلامتی همچین پسرایی که مرامشون تکه . . . 

نوشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 20:43 توسط مریم|



عکس ‏عاشقتم کصصصافط‏
نوشته شده در شنبه 3 آبان1393ساعت 20:40 توسط مریم|



نوشته شده در جمعه 25 مهر1393ساعت 23:2 توسط مریم|



نوشته شده در جمعه 25 مهر1393ساعت 23:1 توسط مریم|



 

 

پیری برای جمعی سخن میراند، لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

 

 

 

 

 

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند….

 

 

 

 

 

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

 

 

 

 

 

او لبخندی زد و گفت:

 

 

 

 

 

وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،

 

 

 

 

 

پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟

 

 

 

 

 

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 9 تیر1393ساعت 16:33 توسط مریم|



ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را

 

خبراز سرزنش خوار جفا نیست تورا

 

رحم بر بلبل بی برگ نوا نیست تو را

 

التفاتی به اسیران بلا نیست تو را

 

ما اسیر غمو اصلا غم ما نیست تورا

 

با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را

 

فارغ از عاشق غمناک  نمیباید بود

 

جان من این همه بی باک نمی باید بود

 

همچو گل چند به روی همه خندان باشی

 

هم ره غیر به گل گشته گلستان باشی

 

هر زمان با دگری دست به گریبان باشی

 

زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

 

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی

 

یاد حیرانی ما آیی و حیران باشی

 

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد

 

زجفا سازدو صد جور برای تو کشد

 

شب به کاشانه اغیار نمی باید بود

 

غیر را شمع شب تار نمی باید بود

 

همه جا با همه کس یار نمی باید بود

 

یار اغیار دل آزار نمی باید بود

 

تشنه خون من زار نمی باید بود

 

 تا بدین مرتبه خون خوار نمی باید بود

 

من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست

 

موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست

 

دیگری جز تو  مرا این همه آزار نکرد

 

جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد

 

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

 

هیچ سنگین دل بی دادگر این کار نکرد

 

این ستم را دگری با من بیمار نکرد

 

هیچ کس اینهمه آزرده من زار نکرد

 

گر به آزردن من هست غرض مردن من

 

مردمو آزار مکش در پی آزردن من

 

جان من سنگ دلی دل به تو دادن غلط است

 

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

 

چشم امید به روی تو گشادن غلط است

 

روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

 

رفتن اولاست ز کوی تو فتادن غلط است

 

جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

 

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم

 

چون شود خاک بر آن خاک بدامت باشم

 

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

 

عاشق بی سرو سامانموتدبیری نیست

 

از غمت سر به گریبانمو تدبیری نیست

 

خون دل رفته ز دامانمو تدبیری نیست

 

از جفای تو بدین سانمو تدبیری نیست

 

چه توان کرد پشیمانم تدبیری نیست

 

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم

 

عاجزم چاره من چیست چه تدبیر کنم

 

نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است

 

گل این باغ بسی سر به روان بسیار است

 

جان من همچو تو غارت گر جان بسیار است

 

ترک زرین کمن موی میان بسیار است

 

با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است

 

نه که غیر از تو جوان نیست جوان بسیار است

 

دگری این همه بیداد به عاشق نکند

 

قصد آزردن یاران موافق نکند

 

مدتی شد که در آزارمو میدانی تو

 

به کمند تو گرفتارمو میدانی تو

 

از غم عشق تو بیمارمو میدانی تو

 

داغ عشق تو بدل دارمو میدانی تو

 

خون دل از مژه میبارمو میدانی تو

 

از برای تو چنین زارمو میدانی تو

 

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

 

از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز

 

نکن آن نوع که آزرده شوم از خویت

 

دست بر دل نهمو پا بکشم از کویت

 

گوشه ای گیرمو من بعد نیاییم سویت

 

نکنم بار دگر یاد بد گیسویت

 

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت

 

سخنی گویمو شرمنده شوم از رویت

 

بشنو پندو مکن قصد دل آزرده خویش

 

ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش

 

چند صبح آیمو از خاک درت شام روم

 

بر سر کوی تو خود کام به نا کام روم

 

صد دعا گویمو آزرده به دشنام روم

 

از پی ات آیمو با من نشوی رام روم

 

دور دور از تومنه تیره سرانجام روم

 

نبود زهره که همراه تو یک گام روم

 

کس چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد

 

جان من این روشی نیست که نیکو باشد

 

از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی

 

یار شو با منه بیمار چه می پرهیزی

 

چیست مانع ز منه زار چه می پرهیزی

 

بگشای لعل شکر بار چه می پرهیزی

 

حرف زن ای بت خون خوار چه می پرهیزی

 

نه حدیثی کنی اضحار چه می پرهیزی

 

که تو را گفت که به ارباب وفا حرف مزن

 

چین بر ابرو زنو یکبار به ما حرف نزن

 

درد من کشته ی شمشیر بلا میداند

 

سوز من دوخته ی داغ جفا میداند

 

مسکنم ساکن صحرای فنا میداند

 

همه کس حال من بی سرو پا میداند

 

پاکبازم همه کس طور مرا میداند

 

عاشقی همچو منت نیست خدا میداند

 

چاره من کنو مگذار که بیچاره شوم

 

دل خود گیرمو از کوی تو آزرده شوم

 

بر سر کوی تو بادیده تر خواهم رفت

 

چهره آلوده به خون آب جگر خواهم رفت

 

تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت

 

گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت

 

نه که این بار چو هربار دگر خواهم رفت

 

نیست باز آمدنم باز دگر خواهم رفت

 

چند در کوی تو با خاک برابر باشم

 

چند پا مال جفای تو سمتگر باشم

 

چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم

 

از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم

 

میروم میروم تا به سجود بت دیگر باشم

 

باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

 

خود بگو از تو کشم نازو تقافل تا کی

 

طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی

 

برگرفته از وبلاگ...

نوشته شده در پنجشنبه 8 خرداد1393ساعت 1:13 توسط مریم|



 

 

پیری برای جمعی سخن میراند، لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

 

 

 

 

 

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند….

 

 

 

 

 

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

 

 

 

 

 

او لبخندی زد و گفت:

 

 

 

 

 

وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،

 

 

 

 

 

پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟

 

 

 

 

 

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 8 خرداد1393ساعت 1:7 توسط مریم|



شايد زندگي آن جشني نباشد كه آرزويش را

 

داشتي اما

 

 حالا كه به آن دعوت شده 

 

اي تا مي تواني زيبا برقص

 



نوشته شده در پنجشنبه 18 اردیبهشت1393ساعت 19:14 توسط مریم|



یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند

 

 

 پرسید آیا می توانید

 

 

 راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

 

 



برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان

 

 

را معنا می کنند. برخی

 

 

«دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه

 

 

بیان عشق عنوان کردند.

 

 

 شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل

 

 

 

 

رنجها و لذت بردن از خوشبختی»

 

 

 را راه بیان عشق می دانند.

 



در آن بین ، پسری برخاست و ....

 

 

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه



دلخواه خود را برای

 

 

ابراز عشق بیان کند،




داستان کوتاهی تعریف کرد:


 


یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند


 

 طبق معمول

 

 

برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند

 

 

 

 درجا میخکوب شدند.

 

 

 یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان

 

 

 

 خیره شده بود. شوهر

 

 

، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

 

 

 

 رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات

 

 

کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.

 

 

 همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد

 

 

و همسرش را تنها گذاشت

 

 

 

. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های

 

 

 مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

 

 



داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند

 

 

 به محکوم کردن آن مرد.

 

 

راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش

 

 

 

 چه فریاد می زد؟

 

 



بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که

 

 

 

 او را تنها گذاشته است!

 

 

 راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ،

 

 

 

 تو بهترین مونسم بودی

 

 

.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

 



قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد:

 

 

همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند

 

 

 که حرکتی

 

 

انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ،

 

 

 با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این

 

 

صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق

 

 

 

خود به مادرم و من بود.


 







نوشته شده در پنجشنبه 18 اردیبهشت1393ساعت 19:10 توسط مریم|



 در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل

 
 
 
 
 
 
مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از
 
 
 
 
 
كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد
 
 
 
 
 
. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر
 
 
 
 
 
نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. 
 
 
 
 
 
 
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار
 
 
 
 
 
داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن
 
 
 
 
 
 
سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي
 
 
 
 
 
تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد
 
 
نوشته شده در پنجشنبه 18 اردیبهشت1393ساعت 19:0 توسط مریم|





پیری برای جمعی سخن میراند، لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.


 
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند….

 

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.



 
او لبخندی زد و گفت:


 

وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،

 


پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟




گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید



نوشته شده در پنجشنبه 18 اردیبهشت1393ساعت 18:57 توسط مریم|



 دختری از پسری که عاشقش بود پرسید …:


چرا مرا دوست داری …؟


چرا عاشقم هستی …؟


پسر گفت …:


نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم …


دختر گفت …:


وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی



بگویی عاشقم هستی .!.!.؟



پسر گفت… :



واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم …



دختر گفت …:



اثبات.!.!.؟



نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم …



شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد…



اما تو نمی توانی این کار را بکنی …



پسر گفت …:



خوب …



من تو رو دوست دارم …



چون …


زیبا هستی…


چون…


صدای تو گیراست …


چون…



جذاب و دوست داشتنی هستی…



چون …



باملاحظه و بافکر هستی …



چون …



به من توجه و محبت می کنی …



تو را به خاطر لبخندت …



دوست دارم …



به خاطر تمامی حرکاتت…



دوست دارم …



دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد …


چند روز بعد …



دختر تصادف کرد و به کما رفت…



پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت…



نامه بدین شرح بود …:



عزیز دلم …



تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم …



اکنون دیگر حرف نمی زنی …



پس نمی توانم دوستت داشته باشم …



دوستت دارم …



چون به من توجه و محبت می کنی …



چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی…



نمی توانم دوستت داشته باشم…



تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم …



آیا اکنون می توانی بخندی …؟



می توانی هیچ حرکتی بکنی …؟



پس دوستت ندارم …



اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد…



در زمان هایی مثل الان…



هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم…



آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار…؟



نه هرگز…



و من هنوز دوستت دارم …



عاشقت هستم…


Kashhhhhhhhhhhhh................


نوشته شده در پنجشنبه 18 اردیبهشت1393ساعت 18:55 توسط مریم|



لمسِ تن تو
شهوت است و گناه
حتي اگر خدا عقدمان را ببندد

داغيِ لبت ، جهنم من است
حتي اگر فرشتگان سرود نيکبختي بخوانند

هم آغوشي با تو ، هم خوابگيِ چرک آلودي ست
حتي اگر خانه ي خدا خوابگاهمان باشد

فرزندمان، حرام نطفه ترين کودک زمين است
حتي اگر تو مريم باشي و من روح القدس

خاتون من
حتي اگر هزار سال عاشق تو باشم
يک بوسه
يک نگاه حتي ـ حرامم باد
اگر تو عاشق من نباشي

احمد شاملو 
نوشته شده در پنجشنبه 18 اردیبهشت1393ساعت 18:15 توسط مریم|



غمگین دیدارم ...

ببین غمگین،

ببین دلتنگ دیدارم...

ببین

خوابم نمی آید،

بیدارم...

نگفتم تا کنون، اما کنون بشنو:

تورا بیش از همه کس دوست میدارم
 
 
 
 
 
 
 
 

بارون ...

همه بغضشون گرفته..چرا بارون نمیاد

لیلی مرد از غمه دوری چرا مجنون نمیاد

روی ماهش کجا پنهون شده، اون رفته کجا..چرا از اونوره ابرا دیگه بیرون نمیاد

نیتت رو واسه فاله قهوه کردم..ولی حیف عکس چشمای قشنگت توی فنجون نمیاد

 

 

دنیا ...

من ازین دنیا چی میحوام...

دوتا صندلی چوبی، که منو تورو بشونه واسه ی گفتن خوبی

من ازین دنیا چی میخوام...

یه وجب زمین خالی، همونقدر که یک اتاقک بشه خونه ی خیالی

من ازین دنیا چی میخوام...

یه جعبه مداد رنگی، میکشم رو تنه دنیا رنگ خوبی و قشنگی

 

 

کاشکی ...

اون منم که عاشقونه شعر چشماتو میگفتم...

هنوزم خیس میشه چشمام وقتی یاد تو می افتم...

هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره...

هنوزم میگم خدایا کاشکی برگرده دوباره...
 
 
 
نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1392ساعت 12:45 توسط مریم|



تنهایی ...

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب...

آب در حوض نبود

ماهیان می گفتند:

هیچ تقصیر درختان نیست

ظهر دم کرده تابستان بود

پسر روشن آب، لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید، آمد اورا به هوا برد که برد
نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1392ساعت 12:40 توسط مریم|



منم و ...

منم و یه دست و دل باز از توی قلک تاقچه

بردارم بزر محبت واسه بارداری باغچه

من ازین دنیا چی میخوام، دوتا بال برای پرواز

برم تا روز تولد برسم به فصل آغاز

نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1392ساعت 12:40 توسط مریم|



 fun-pic-radsms05
:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1392ساعت 11:27 توسط مریم|



 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1392ساعت 11:19 توسط مریم|



 
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد....

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1392ساعت 22:28 توسط مریم|




مطالب پيشين
» مرد!
» بلاتکلیفی!
» خوبم مرسی!
» dfg
» 
» :-)
» 
» 
» 
» با من بمان!
Design By : ParsSkin.Com